تبليغاتX
***دنیای ازاد***
***دنیای ازاد***

زندگي يك بازي درد آور است زندگي يك اول بي آخر است زندگی کردیم و شاکی نیستیم.بر زمین خوردیم و خاکی ..

 

ای زن ای تو مادر دیروز مادر امروز و مادر فردا روزت مبارک...

 

 من زنم...


 

 وبه همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!


 

 درد اور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی...

 

 قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می ایند

 

 تاسف بار است که

 

باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم...

 

نوشته شده در 91/02/23ساعت 13:13 توسط N.R| |


پارسال یه همچین روزی یه وبلاگ ساختم..

 

اونروز نمیدونستم ایا میمونم نمیمونم ..اما امروز که دارم  اولین


سالگردشو جشن میگیرم

 

باورم نمیشه (یک سال گذشت) و چه زود هم گذشت... 

 


خوب گذشت البته همش نه اما ناراضی نیستم..

 

دوستای خوبیم پیدا کردم و خوشحالم

 

 خیلی خیلی

 

خوشحالم...

 

Multi-colored Unique Rose Petals




برچسب‌ها: خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد
:ادامه مطلب:
نوشته شده در 91/02/10ساعت 19:48 توسط N.R| |

 

 

 

فردا روزه کارگره...

 

*روزت مبارک*

 

به امیده روزی که حق هیچکس پایمال نشه...

 

                                           خواستم شعری برایت بگویم کارگر

 

شعری از پر پینه دستت،

 

شعری از پر کینه قلبت،

 

درد و رنجت.

 

شعری از کاخ ستم گر،

 

شعری از کوخ تو رنج بر،

 

شعری از گرمای آتش پای کوره،

 

شعری از سنگینی زنجیر

 

شعری از تاریکی دخمه،

 

و اندر معدون و خانه.

 

شعری از برخورد با آهن،

 

به جای گل،

 

تمام صبح و شب هایت،

 

شعری از نابودی ایمانت،

 

شعری از شرمت به پیش خرد فرزندت،

 

به پیش بی گنه همسر،

 

تمناشان لباسی نو.

 

... شعری از احساس مردن زیر بار زندگی،

 

و آن پتکی که می کوبی

 

نه بر آهن،

 

که بر فرق تمام بی شرافت ها،

 

که بر اندیشه ناپاک غارت گر

 

شعری از کارگر ظلم و ستم،

 

شعری از کارگر خشم و خروش

 

شعری از وحدت با محرومان،

 

شعری از خشم فراوان،

 

شعری از چالش با مترف ها،

 

شعری از ...

 

اما...

 

خبر رسید...

 

خبر رسید که ظلمت به سوی نابودی است،

 

نبرد ما به سوی پیروزی است.

 

خبر رسید که دنیا به کام ما شده است،

 

و روز فتح و ظفر بر همه عیان شده است.

 

خبر رسید که دست خدا از آستین امت،

 

بریده است دست ستم گران ضد امت.

 

خبر رسید که سرمایه دار بی ایمان،

 

بگشت فنا به دست مردان.

 

خبر رسید کاخ مزدوران،

 

گشته مسخر دست مستضعفان و محرومان.

 

خبر رسید که غارت گر پر تزویر،

 

شدند اسیر مردم به یک زنجیر.

 

خبر رسید که روز آبادی است.

 

و روز جشن و سرور و آزادی است.

 

خبر رسید که ایمان برنده شد بر زور،

 

رسید موسم شادی و جشن و سرور.

 

خبر رسید که روز کارگر برپا شد،

 

جهان دگر شد و حال کارگر دیگر شد.

 

نوشته شده در 91/02/10ساعت 16:22 توسط N.R| |

...


وایسا دنیا من میخوام پیاده شم .


_همینجا...؟


_ بله لطفا! چند میشه؟


-کجا سوار شدی؟ دهه شصت , هفتاد بود...



-برو داداش.. صلوات بفرست ، ما از ادمای بدبخت پول نمیگیریم؛



******************************​**************

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ،


نسل خوابیدن با اس ام اس ،


نسل درد و دل با غریبه های مجازی ،


نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه ،



نسل لایک و پوک از روی قرض ،


نسل کادو های یواشکی ،


نسل خونه خالی و دعوت شام ،


نسل پول ماهانه ی وی پی ان ،



نسل صف و دعوا ،


نسل تف ، وسط پیاده رو ،


نسل هل ، توی مترو ،


نسل مانتو های تنگ ،


نسل " شینیون " زیر روسری ،



نسل شرت " play boy " هنگام سجده ،


نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ،


نسل شارژهای اینترنی ،


نسل " copy , paste " ،


نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ،



نسل جمله های کوروش و دکتر ،


نسل فتوشاپ ،


نسل دفاع از فاحشه ها ،


نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ،


نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو !!


نوشته شده در 91/01/31ساعت 21:56 توسط N.R| |

قسم


قسم به اهورا خدای آتش

قسم به تیر عشق کمان آرش


به گنج قارون به تاج خورشید


قصر سلیمان به نور مهشید


به زور رستم به رخش و سهراب


قسم به فلک اختر و مهتاب


به آنا هیتا الهه آب


به یاران غار خفته در خواب


قسم به اوستا ا نجیل و تورات


زرتشت و عیسی موسی و آیات


به ناپلئون علمدار کبیر


به حیدر کرار دو تیغ شمشیر


قسم به خدا به خالق پاک


به افسانه های نهفته در خاک


به یاد دوران زنده مانده ام


در پی آزادی من در مانده ام


(سامان)

نوشته شده در 91/01/27ساعت 1:6 توسط N.R| |

 

غروب که نسترن پیشم بود قرار شد یه مطلب خوشکل بنویسیم...

 

اما به خاطر کارای من و جلسه اخر وقت  نتونستیم...

 

تازه قرار شد همه بچه ها یه جمله یادگاری واسم بنویسن...

 

البته حتما این کارو میکنم اما به نسترن قول دادم 

 

 این  قسمت مال اون باشه...

 

 

 

 

 

 بیا در سایه سار درخت دوستی بنشینیم

 


چشم اندازمان کوچه باغ دانایی باشد

 


و دل بسپریم به آهنگ خوش آبشار مهر

 


در آیینه ی عاطفه نگاه کنیم

 


نشانی خانه ی اشتیاق را بپرسیم

 

 

و به اوّلین شکوفه ی سیب که رسیدیم

 


با یک شاخه گل نسترن ،

 

گیسوانش را شانه کنیم

 


فوّاره را می بینی؟

 


نوازش آفتاب را حس می کنی؟

 

 

 

نوشته شده در 91/01/19ساعت 15:50 توسط N.R| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 91/01/14ساعت 22:3 توسط N.R| |

 

تموم شد...

روزهایی که ماهها بود منتظرش بودم..

و واسش یه عالمه نقشه کشیده بودم..

تعطیلات عید روزهایی که لحظه شماری میکردم تا بیاد

چه زود تموم شد...مثل همیشه..چیزی که ازش موند یه عالمه خاطره..

همیشه همینطوره اول کلی منتظری بعد که انتظار به پایان میرسه

متوجه میشی که (چقدر زود دیر میشه)...

تا بوده همین بوده..گذر زمان..روزها میرن و میان..

و حالا وقتشه...

شروع دوباره

 

 

 

 

 

نوشته شده در 91/01/14ساعت 21:44 توسط N.R| |

رمز نو شدن را باید دانست 


وگرنه بهار یک فصل تکراریست



لحظه ها در گذرند گذر ثانیه را میفهمی؟؟؟

 


 

 


انگار همین دیروز بود

 

که واسه تعطیلات سال نو لحظه

 

شماری میکردم..

 

 


اما الان که دارم مینویسم 13

 

روز از سال نو گذشته...

 

 

 

 

 

 


سیزدتون به در

 

سال خوبی باشه واسه همه...

 

 

 





نوشته شده در 91/01/14ساعت 4:6 توسط N.R| |

 

 

 

 

 

 


 

 

تا حالا شده بی مقدمه صحبت کنی؟

 

 


بدون اینکه سلام بدی وارد جمعی بشی؟

 


یا بدون اینکه دوس داشته باشی و خودت بخوایی بفرستنت جایی؟

 


مثل بچه هایی که به دنیا میان

اونا که از به دنیا اومدنشون بیخبرن یه دفعه چشم باز

 میکنن ومیبینن که وارد دنیایی شدن

 که اونقدر وسیعه که حتی اگه تمام ثانیه های

 عمرشونم بزارن باز نمیتونن دنیارو کامل ببینن..

بعضی از این بچه ها حتی محل

 زندگی خودشونم به زور میبینن..

خوش به حال بعضی از این بچه ها که در طی

 سالیان عمرشون میتونن بگردن و ببینن..

تو جزو کدوم دسته ای؟

کی به دنیااومدی؟

چند وقته توی این دنیا زندگی میکنی؟

کجاهارو دیدی؟

دوس داری کجاهارو

 ببینی؟

کجای این دنیا وایسادی؟

 

 

 

 

دیدین بعضی از این بچه ها چه باحالن؟چه کارایی کردن؟

 

مثلا یکی از این بچه ها برق رو اختراع کرد اون یکی بچه جاذبه رو اون یکی تلفن

 رو...چه بچه های خوبی خوش به حالشون..تو چی؟؟؟تو تا الان چیکار کردی؟؟؟

 

چی؟ درس خوندی؟ مسافرتم رفتی؟

 

چندتا از شهرها رو رفتی؟ چند بارم  خواستی بری ماه اما پولشو نداشتی؟؟؟

 

اینده ها در باره ما چی مینویسن؟

 

بچه های اینده درباره ما بچه ها چی میگن؟

 

 

 

نوشته شده در 91/01/10ساعت 19:53 توسط N.R| |

 

به تقویم ها اعتباری نیست...

 

اگر خودت متحول شدی...

 

***نوروزت مبارک***

 

 

وای باورم نمیشه این همه نوروز

این نوروزم دیدم

یعنی چندتا نوروز دیگه رو میبینم؟؟؟

تمام لحظه های زندگیتون

پر از قشنگی وخاطره

نوشته شده در 91/01/07ساعت 1:6 توسط N.R| |


زندگی زیباست ای زیبا پسند...


تکیه کن برشانه ام ای شاخه نیلوفرینم تاغم بی تکیه

گاهی را به چشمانت نبینم!

 

این بار دلم


نه براے آدمے ...


نه براے ملکے ...


نه براے عشقے ...


نه براے چیزے ...



که دلم براے خودم تنگ شده است...

 

من بی تو فکر نمیکردم که بمونم

 

من بی تو یه صدای ناتمومم نیمه جونم

 

من بی تو چه فکرا که میکردم میگفتم میرم و بر نمیگردم

 

اما موندم..من بی تو چه خوب موندم..پس بی تو من

 

میمونم من میتونم زنده بمونم...

 




نوشته شده در 90/10/25ساعت 23:34 توسط N.R| |

یلدات مبارک

روزها گذشتن به سرعت برق و باد چه زود یلدا اومد...

اخرین لحظه های پاییزپر از نم نم ارزوهای قشنگ...

اولین لحظه های زمستان از نم نم انها سبز رنگ...

ومن ارزومند ارزوهایت... 

 

تزئین های مختلف هندوانه شب یلدا




نوشته شده در 90/09/30ساعت 23:34 توسط N.R| |

90/9/9

دلم نیومد همچین تاریخ روندی را بیخیال شم...



today is



90/9/9 i have 9 wishes for you


love

 
smile

healthy

wealthy

successful

beauty

lucky

dreamy

happy


روزهای زندگی در گذرند

خوب و بد تلخ و شیرین میگذرند

ای که خسته شدی از زندگی یادت باشد که این

روزها 

میگذرند...



نوشته شده در 90/09/09ساعت 20:18 توسط N.R| |

این همه میرم میچرخم توی نت ولی چیز باحالی گیرم نیومد تصمیم گرفتم خودم اختراع کنم ..جملات جدیدی رو...

این روزا زندگی جریان داره همه جا..یه جا ادما میان به دنیا ... یه جا ادما میرن از دنیا ... یه جا سیل اومده  یه جا زلزله ...  یه جا مسابقه اوازه یه جا بزن و برقصه ... یه جا میلیاردی پول خرج میشه یه جا یه ریالم یافت نمیشه ... یه جا ادما شدن مهمون خدا ... یه جا نمیدونن خونه خدا هست کجا ... یه جا یکی میخنده ... یه جا یکی داره زار میزنه ...

این روزا هرکی به فکر خودشه

تو عالم فکر و خیال خودشه

ای کاش ...

 

نوشته شده در 90/08/24ساعت 23:31 توسط N.R| |

 

                                     کاش اولین روز دبستان بازگردد


اولین روز دبستان باز گرد***شادی ان روزهایم باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی***بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند***یادگاران کهن مانده ترند

درسهای سال اول ساده بود***اب را بابا به سارا داده بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ***خش خش جاروی مادر روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید***باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود***جمع بودن بود و تفریحی نبود

ای دبستانی ترین احساس من***بازگرد این مشقهارا خط بزن



نوشته شده در 90/07/29ساعت 21:56 توسط N.R| |

تولد تولد تولدم م   ب  ا ر ک

تولد و مرگ را درمانی نیست

مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم  . . .

 

*اینم کادوی تولدم*

تو شاهکار خالقی

تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست

تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید

آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو

زنجیر را باور نکن...

این هفته تولدمه ووووی

نوشته شده در 90/06/20ساعت 8:56 توسط N.R| |

 
 
 
هر روز دل تنگ تو بودم و تو میگفتی فردا...فردا شد
 
و تو باز هم گفتی فردا...امروز دل ماند ویک دنیا
 
حرف...یک هیچ به نفع دل تو!!! تا فردا...




نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد...
 
نگاهم کرد در نگاهش عشق را خواندم...
 
نگاهم کررد دل به او بستم...نگاهم کرد اما بعدا
 
فهمیدم که او فقط نگاه میکند...



 
نیا باران!
 
 
 
 
زمین جای قشنگی نیست...من از اهل زمینم...
 
 
خوب میدانم که گل با اینکه در عقد زنبور است ولی
 
 
پروانه را هم دوست دارد...
 
 
نیا باران
 
 
 
 
 
پشیمون میشوی از امدن زمین جای قشنگی نیست
 
 
 
 
در ناودانها گیر خواهی کرد
 
 
من از اهل زمین خوب میدانم که اینجا جمعه بازار
 
است
 
 
که دیدم عشق رادر بسته های زرد وکوچک نسیه
 
 
میدادند
 
 
در اینجاقدرمردم را به جو اندازه میگیرند
 
 
دراینجاشعرحافظ رابه فال کولیان دربه در اندازه
 
میگیرند
 
 
نیا باران...
 
 
 
 
نوشته شده در 90/06/03ساعت 17:14 توسط N.R| |

 
 
 
 
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی
 ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
 لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی
 پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟
 
 
 
 
 
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی..فکر کنی
 که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را
 نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در
 وجودت هست یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و
 ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم
 بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی
 زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟
 
 
 
 
 
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک 
انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو
 برنده ای یا بازنده؟
 لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان
 باشی ببینی می‌شود یا نه؟
 
 
 
 
 
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و
 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که
 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
 آیا ارزشش را داشت؟
 
 

 
 
نوشته شده در 90/05/17ساعت 19:55 توسط N.R| |

*میخواستم به دنیا بیایم*

 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی،

 

پدر بزرگم به مادرم گفت:

 

 فقط

بیمارستان خصوصی...

 

مادرم گفت: چرا؟...گفت:

 

مردم چه می گویند؟!...


می خواستم به مدرسه بروم..

 مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت:

 

 فقط

 

مدرسه ی غیرانتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت:

 

 مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت:

 

فقط

 

 ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت:

 

 مردم چه می گویند؟!...


با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم.

 

خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم:


چرا؟...گفت:

 

مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی

 زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر

از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند:

 

 مردم چه می گویند؟!...



می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین

شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر

من. گفتم: چرا؟...گفت:

 

مردم چه می گویند؟!...


اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم

 

 ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت:

شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟...

گفت:

 

مردم چه می گویند؟!...



می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد

 

وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت:


خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت:

 

مردم چه می گویند؟!...


بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه

 

عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

گفتم:
چرا؟...گفت:

 

مردم چه می گویند؟!...


بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی

 

تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...



می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم

 

گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.

دخترم گفت: چه شده؟...گفت:

 

 مردم چه می گویند؟!...



مُردم.



برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در

 نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت:

 

 


مردم چه می گویند؟!...



از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم

 گذاشتند. اما برادرم گفت:

 

 مردم چهمی گویند؟!...

 

 
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد

 

 که عکسم را رویش حک کردند.



حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و

تمام سرمایه ام برای ادامه ی


زندگی جمله ای بیش نیست:

 

مردم چه می گویند؟!...



*مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،

 

لحظه ای نگران من نیستند...

 

 



نوشته شده در 90/05/17ساعت 19:3 توسط N.R| |

 

 

چرا باید دلم بگیره که چی بشه؟تازه وقتی دلم میگیره از

 همه چی و همه کس بدم میاد پس نباید بزارم دلم

بگیره.*نمیخوام دلم بگیره*اگه به قشنگیه زندگی به

خوبیا به هدفام به ارزوهام وبه همه چیزای خوب فکر کنم

 کمتر دلم میگیره...پس از این به بعد تمرین میکنم کمتر

 دلم بگیره...

 

 

نوشته شده در 90/03/05ساعت 10:28 توسط N.R| |

 

فردا روز کارگره...

این روز رو به همه ی کارگران زحمتکش

کشورم تبریک میگم

 وامیدوارم به ارزوهای قشنگشون برسن

 

 

 

 

 

نوشته شده در 90/02/10ساعت 22:19 توسط N.R| |

 

 

 

دلی عاشق***

 

 

ذهنی جستجوگر***

 

 

روحی عصیانگر***

 

 

 

نگاهی پرهیزگر***

 

 

زبانی پرسشگر***

 

 

 

وارامش را می طلبم***

 

 

 

 

 

 

 

*زندگی به من بده

 

 

 

انچه را خواستم.ومیخواهم***

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 

نرگس مست

 

همیشه خنده بر لب

 

جان شیرین ،کوهکن فرهاد من

 

من را ببخش

 

مثل صخره پر غرور و مثل موجی سربزیر

 

مثل نرگس در جهانی

 

بی نظیر

 

قله روشن ز برف ای کوه سرد

 

سردی تو از من است

 

من را ببخش

 

سردم وتلخ وگزنده

 

بی رمق بی شور و خسته

 

بر لب تو همچنان خنده نشسته

 

کاش من را نای گریه

 

نای خنده

 

حال گفتن بود

 

توانای نوشتن هم ندارم

 

تو قلم بر دار

 

من نگاهت می کنم

 

تو شعر بنویس

 

من نگاهت میکنم

 

تو عشق بنویس

 

گریه کن گاهی بخند

 

اما به زور

 

تو مثل من. ..

 

 

نوشته شده در 90/02/10ساعت 19:48 توسط N.R| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت